<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فقط براي امروز</title>
<link>https://etesam.blogfa.com</link>
<description>ارتباط آگاهانه با نيروي برتر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 03 Feb 2013 11:38:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>انرژي مثبت</title>
<link>https://etesam.blogfa.com/post/122</link>
<description>آنقدر قوی باشید که هیچ چیز ذهنتان را به هم نریزد. در هر گفتگویی کلامی از سلامتی،... شادی و ثروت بر زبان بیاورید. توانایی دوستان را به آنها یادآوری شوید. نیمه روشن هر چیز را بنگرید. به بهترین، فکر؛ برای بهترین، کار؛ و بهترین را بخواهید. مشتاق موفقیت دیگران باشید. اشتباهات گذشته را فراموش کنید. به تمام موجودات زنده با لبخند نگاه کنید. برای ناراحتی، صبور؛ برای ترس، قوی؛ و در برابر خشم متین، باشید. بهترین باشید و به دنیا بگویید که بهترین هستید....</description>
<pubDate>Sun, 03 Feb 2013 11:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>etesam</dc:creator>
<guid>etesam.blogfa.com/post/122</guid>
</item>
<item>
<title>آزادي</title>
<link>https://etesam.blogfa.com/post/121</link>
<description>فرشته به مریم گفت که او بدون دیدن مردی باردار خواهد شد. به دیگر سخن، خدا گفت که چنین چیزی از طریق معجزه رخ خواهد داد. خدا همان چیزی را به شما می گوید که به مریم باکره گفت. قرار نیست قدرت محدود شما کاری کند. قرار نیست نیروی محدود شما کاری کند. خدا گفت که این روح اوست که این کارها را می کند. قدرت خداوند متعال بر شما فرود می آید و سبب می شود که هر چیزی رخ دهد. امکان ندارد که با خدا شکست بخورید. وقتی به نظر می رسد هیچ راهی نمانده، او راهی باز می کند.</description>
<pubDate>Sat, 02 Feb 2013 11:31:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>etesam</dc:creator>
<guid>etesam.blogfa.com/post/121</guid>
</item>
<item>
<title>ذهن ملخي</title>
<link>https://etesam.blogfa.com/post/120</link>
<description>موسی دوازده نفر را به کنعان فرستاد تا موقعیت را ارزیابی کنند. پس از شش هفته، دوازده مرد بازگشتند. ده نفر از آن ها گفتند:&quot;آن جا سرزمین پر برکتی است و به اصطلاح مملو است از شیر و عسل. اما ما کوچک ترین شانسی نداریم. ما هرگز نمی توانیم آن مردم را شکست دهیم. ما در برابر آن ها مانند ملخ هستیم.&quot; آن ها با ذهنیت &quot;ملخی&quot;شان به خدا بی حرمتی کردند و در نتیجه باقی عمرشان را دور تا دور بیابان سرگردان بودند تا عاقبت مردند.</description>
<pubDate>Wed, 30 Jan 2013 11:58:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>etesam</dc:creator>
<guid>etesam.blogfa.com/post/120</guid>
</item>
<item>
<title>آرامش</title>
<link>https://etesam.blogfa.com/post/119</link>
<description>می گویید:&quot;من خیلی مشکل دارم. خیلی بی قرارم. این نمی تواند نقشه خدا برای من باشه...&quot; خدا به دلیلی شما را در این موقعیت قرار داده. شاید درکش نکنید. خداوند دارد کاری انجام می دهد. ممکن است سعی در تعلیم شما دارد. یا می خواهد توسط مشکلات و بحران ها، شما را به جلو هل دهد تا ترقی و پیشرفت کنید و از زندگی تکراری و ملال آور خلاص شوید. شاید سعی دارد ببیند که به این موقعیت دشوار چه واکنشی نشان می دهید. یا شاید خدا شما را در این موقعیت قرار داده تا بخشی از تاثیری</description>
<pubDate>Sun, 23 Dec 2012 11:09:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>etesam</dc:creator>
<guid>etesam.blogfa.com/post/119</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://etesam.blogfa.com/post/118</link>
<description></description>
<pubDate>Sun, 21 Oct 2012 07:41:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>etesam</dc:creator>
<guid>etesam.blogfa.com/post/118</guid>
</item>
<item>
<title>سهراب سپهری</title>
<link>https://etesam.blogfa.com/post/117</link>
<description>سهراب مگو که خانه ی دوست کجاست؟! آرامش جاودانه ی دوست کجاست؟! چندیست که بغض در گلویم ماندست این بار بگو که شانه ی دوست کجاست؟؟؟ شانه ات ساعتی چند... پر از بغضم عزیز!!! خانه ی دوست کجاست؟؟؟ یک نفر گفت به من: خانه ی دوست کجاست؟ من نگاهش کردم، گفتمش چشم شماست... خنده ای کرد و گذشت! آنطرف تر ایستاد، بر تن باد نوشت: خانه اش قلب شماست...</description>
<pubDate>Sat, 28 Jul 2012 08:21:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>etesam</dc:creator>
<guid>etesam.blogfa.com/post/117</guid>
</item>
<item>
<title>یک زن</title>
<link>https://etesam.blogfa.com/post/116</link>
<description>از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت. فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: &quot;چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟&quot; خداوند پاسخ داد: ... &quot;دستور کار او را دیده‌ای‌؟ باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود. بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب</description>
<pubDate>Mon, 23 Jul 2012 09:26:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>etesam</dc:creator>
<guid>etesam.blogfa.com/post/116</guid>
</item>
<item>
<title>مهربانی</title>
<link>https://etesam.blogfa.com/post/115</link>
<description>· یکی از راه های خوشحال کردن دیگران اینه که احساسات خوب خودمونو نسبت به هشون بیان کنیم، ابراز احساسات به دیگری که در زندگیمون نقش داره باعث بهبود و انسجام روابط می شود... جمله ها و کلمات زیبای بسیاری وجود دارن که با گفتن آن ها احساسات زیبا اما مخفی خود را برای نزدیکان‌مان آشکار می کند. در طول زندگی ما لحظاتی هستن که از حضور فردی در زندگیمون بیش از پیش لذت می بریم و به او افتخار می کنیم //اما هیچ گاه این لحظات زیبا را با خود او به اشتراک نمی گذاریم.</description>
<pubDate>Mon, 16 Jul 2012 10:20:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>etesam</dc:creator>
<guid>etesam.blogfa.com/post/115</guid>
</item>
<item>
<title>قالي زندگي</title>
<link>https://etesam.blogfa.com/post/114</link>
<description>هر هزار سال‌ يك‌ بار فرشته‌ها قالی‌ جهان‌ را در هفت‌ آسمان‌ می‌تكانند، تا گرد و خاك‌ هزار ساله‌اش‌ بريزد و هر بار با خود می‌گويند: &quot;اين‌ نيست‌ قالی‌ای‌ كه‌ قرار بود انسان‌ ببافد، اين‌ فرش‌ فاجعه‌ است &quot; بازمينه‌ سرخ‌ خون‌ و حاشيه‌های‌ كبود معصيت، با طرح‌های‌ گناه‌ و نقش‌ برجسته‌های‌ ستم، فرشته‌ها گريه‌ می‌كنند و قالی‌ آدم‌ را می‌تكانند و دوباره‌ با اندوه‌ بر زمين‌ پهنش‌ می‌كنند. رنگ‌ در رنگ، گره‌ در گره، نقش‌ در نقش، قالی‌ بزرگی‌ است‌ زندگی،‌ كه‌ تو</description>
<pubDate>Fri, 22 Jun 2012 14:33:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>etesam</dc:creator>
<guid>etesam.blogfa.com/post/114</guid>
</item>
<item>
<title>پدر زحمتکش</title>
<link>https://etesam.blogfa.com/post/113</link>
<description>هیچ وقت عادت نداشته ام و ندارم موقعی كه ۲ نفر با هم گپ می زنند، گوش بایستم، ولی یك شب كه دیروقت به خانه آمدم و داشتم از حیاط رد می شدم، به طور اتفاقی صدای گفت و گوی همسرم و كوچك ترین پسرم را شنیدم. پسرم كف آشپزخانه نشسته بود و همسرم داشت با او صحبت می كرد. من آرام ایستادم و از پشت پرده به حرف های آنها گوش دادم. ظاهراً چند تا از بچه ها در مورد شغل پدرشان لاف زده و گفته بودند كه آنها از مدیران اجرایی بزرگ هستند و بعد از باب(پسر من) من پرسیده بودند كه پدرت چه</description>
<pubDate>Sat, 17 Mar 2012 07:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>etesam</dc:creator>
<guid>etesam.blogfa.com/post/113</guid>
</item>
</channel>
</rss>
