انرژي مثبت

آنقدر قوی باشید که هیچ چیز ذهنتان را به هم نریزد.
در هر گفتگویی کلامی از سلامتی،... شادی و ثروت بر زبان بیاورید.
توانایی دوستان را به آنها یادآوری شوید.
نیمه روشن هر چیز را بنگرید.
به بهترین، فکر؛ برای بهترین، کار؛ و بهترین را بخواهید.
مشتاق موفقیت دیگران باشید.
اشتباهات گذشته را فراموش کنید.
به تمام موجودات زنده با لبخند نگاه کنید.
برای ناراحتی، صبور؛ برای ترس، قوی؛ و در برابر خشم متین، باشید.
بهترین باشید و به دنیا بگویید که بهترین هستید.... 

آزادي

فرشته به مریم گفت که او بدون دیدن مردی باردار خواهد شد. به دیگر سخن، خدا گفت که چنین چیزی از طریق معجزه رخ خواهد داد. خدا همان چیزی را به شما می گوید که به مریم باکره گفت. قرار نیست قدرت محدود شما کاری کند. قرار نیست نیروی محدود شما کاری کند. خدا گفت که این روح اوست که این کارها را می کند. قدرت خداوند متعال بر شما فرود می آید و سبب می شود که هر چیزی رخ دهد. امکان ندارد که با خدا شکست بخورید. وقتی به نظر می رسد هیچ راهی نمانده، او راهی باز می کند. او درهایی را می گشاید که هیچ انسانی قادر به بستن آن ها نیست. او می تواند کاری کند که در موقع مقتضی در محل مناسب باشید. او می تواند زندگی شما را زیرورو کند.
ممکن است بدون وام بانک، بدون تحصیلات مناسب، علی رغم گذشته تلخ و دردناک شما، کارتان راه بیفتد. به یاد داشته باشید: با حضور خدا همه چیز ممکن خواهد بود.

ذهن ملخي

موسی دوازده نفر را به کنعان فرستاد تا موقعیت را ارزیابی کنند. پس از شش هفته، دوازده مرد بازگشتند. ده نفر از آن ها گفتند:"آن جا سرزمین پر برکتی است و به اصطلاح مملو است از شیر و عسل. اما ما کوچک ترین شانسی نداریم. ما هرگز نمی توانیم آن مردم را شکست دهیم. ما در برابر آن ها مانند ملخ هستیم."
آن ها با ذهنیت "ملخی"شان به خدا بی حرمتی کردند و در نتیجه باقی عمرشان را دور تا دور بیابان سرگردان بودند تا عاقبت مردند. فقدان ایمان و اعتماد به نفس، آن ها را از آینده پرثمری که خدا برای شان در نظر داشت، محروم کرد. خدا از اول پیروزی اسرائیل را تضمین کرده بود، اما نسل اول یهودیان که از مصر بیرون آمده بودند، به خاطر تصویر ذهنی ضعیفی که از خود داشتند، هرگز نتوانستند وارد کنعان شوند. 
شما خود را چطور می بینید؟ آیا ایمان و ذهنیت مثبت دارید و یا ذهنیت ملخی؟ ذهنیت ملخی می گوید:"من هرگز موفق نمی شوم. رویاهایم هرگز به تحقق نمی پیوندد. خیلی زیر بار قرضم. ازدواجم نابود شده. هرگز از چاله ای که در آن افتاده ام، بیرون نمی آیم..." شما باید با کمک خدا این افکار منفی و بازدارنده را دور بریزید. اگر می خواهید اوضاع و احوال زندگی تان بهتر شود، باید با چشم ایمان جلو بروید. به یاد داشته باشید: خدای ما، خدای موفقیت، پیشرفت و پیروزی است. او خواهان رشد و پیشرفت شما است. او نقشه های بزرگ تر و عالی تری برای شما دارد. ممکن است جا بخورید، اگر بدانید که خدا چقدر می خواهد در رحمتش را به روی تان بگشاید. خدا می خواهد کارهای برجسته ای در طول زندگی تان بکند. هیجان انگیز است. این طور نیست؟ ممکن است موانع بزرگی سر راه تان داشته باشید، اما بدانید خدا بسیار بسیار بزرگ تر از موانع و مشکلات شماست. خدا چیزهای بیشتری برای شما در راه دارد. با کمک خدا، از شر ذهنیت ملخی خلاص شوید.

آرامش

می گویید:"من خیلی مشکل دارم. خیلی بی قرارم. این نمی تواند نقشه خدا برای من باشه..."
خدا به دلیلی شما را در این موقعیت قرار داده. شاید درکش نکنید. خداوند دارد کاری انجام می دهد. ممکن است سعی در تعلیم شما دارد. یا می خواهد توسط مشکلات و بحران ها، شما را به جلو هل دهد تا ترقی و پیشرفت کنید و از زندگی تکراری و ملال آور خلاص شوید. شاید سعی دارد ببیند که به این موقعیت دشوار چه واکنشی نشان می دهید. یا شاید خدا شما را در این موقعیت قرار داده تا بخشی از تاثیری باشید که او می خواهد در زندگی شخص دیگری بگذارد... هر چه هست، باید بدانید که خدا قدم های شما را هدایت می کند و شما را به دلیلی در این موقعیت قرار داده است. دوست عزیز، هرگز همه چیزهایی را که در طول زندگی متحمل می شوید، درک نخواهید کرد و یا این که چرا بعضی از اوقات همه چیز علیه شماست. فقط یاد بگیرید که در هر حال به خدا اعتماد کنید. باید یاد بگیرید که نگرش خوبی اتخاذ کنید و بدانید که خدا در راس امور است. در غیر این صورت، هرگز پیش نمی افتید و نگرش تلخ و منفی شما را درست در همین جایی که هستید، هم چنان نگه می دارد.


سهراب سپهری

سهراب مگو که خانه ی دوست کجاست؟!
آرامش جاودانه ی دوست کجاست؟!

چندیست که بغض در گلویم ماندست

این بار بگو که شانه ی دوست کجاست؟؟؟

شانه ات ساعتی چند... پر از بغضم عزیز!!!

خانه ی دوست کجاست؟؟؟
یک نفر گفت به من: خانه ی دوست کجاست؟ من نگاهش کردم، گفتمش چشم شماست... خنده ای کرد و گذشت! آنطرف تر ایستاد، بر تن باد نوشت: خانه اش قلب شماست...

یک زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"
خداوند پاسخ داد:
... "دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."

خداوند گفت :
"نمی شود!!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."
"بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."
فرشته پرسید :
"فکر هم می‌تواند بکند؟"
خداوند پاسخ داد :
"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

فرشته پرسید :
"اشک دیگر برای چیست؟"
خداوند گفت:
"اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."
فرشته متاثر شد:
"شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.
همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.
بار زندگی را به دوش می‌کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
برای آنچه باور دارند می‌جنگند.
آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد
زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.
کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند
زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"
فرشته پرسید: "چه عیبی؟"

خداوند گفت:

"قدر خودش را نمی داند . . ."

مهربانی

· یکی از راه های خوشحال کردن دیگران اینه که احساسات خوب خودمونو نسبت به هشون بیان کنیم، ابراز احساسات به دیگری که در زندگیمون نقش داره باعث بهبود و انسجام روابط می شود...

جمله ها و کلمات زیبای بسیاری وجود دارن که با گفتن آن ها احساسات زیبا اما مخفی خود را برای نزدیکان‌مان آشکار می کند. در طول زندگی ما لحظاتی هستن که از حضور فردی در زندگیمون بیش از پیش لذت می بریم و به او افتخار می کنیم //اما هیچ گاه این لحظات زیبا را با خود او به اشتراک نمی گذاریم. زمانی پیش می آد که می توانیم با ادای چند کلمه رمانتیک و زیبا، غم و اندوه را از دل اعضای خانواده یا اطرافیانمون پاک کنیم و موجب خوشحالیشون بشیم اما تنها این کلمات را در ذهن خود مرور می‌کنیم و از بروز آن به علت های مختلف جلوگیری می کنیم.

"برخورداری از ابراز علاقه و محبت دیگران یکی از انرژی هایی هست که یک رابطه خوب برای بقا به آن نیاز دارد." شاید رفتار و اعمالمون به گونه ای باشه که رضایتمندی ازطرف مقابل را نشان دهد اما به زبان آوردن آن حس زیبایی که در وجودمون پدید آمده،در حفظ رابطه دلخواهمون اثر مثبت بزاره.

ضمنا بروز احساسات برامون مزایای دیگری هم داره. موقعیکه که دیگران با تعریف و تمجید من مواجه می شوند، حس خرسندی و رضایت ، جسم و روح آن ها را جلا می دهد که همین امر موجب می شه تا خلق و خوی طرف مقابل بهتر شده و در انجام اموری که از او تمجید شده بیش از پیش مهارت و علاقه نشان بده. ابراز علاقه به دیگران میل به زندگی و امید را در آن ها تقویت می کند و حس "بیهوده بودن" یا "بی ارزش بودن کارهایشان" را در ذهنشان کمرنگ می کند//.

قالي زندگي

هر هزار سال‌ يك‌ بار فرشته‌ها قالی‌ جهان‌ را در هفت‌ آسمان‌ می‌تكانند، تا گرد و خاك‌ هزار ساله‌اش‌ بريزد و هر بار با خود می‌گويند: "اين‌ نيست‌ قالی‌ای‌ كه‌ قرار بود انسان‌ ببافد، اين‌ فرش‌ فاجعه‌ است "
بازمينه‌ سرخ‌ خون‌ و حاشيه‌های‌ كبود معصيت، با طرح‌های‌ گناه‌ و نقش‌ برجسته‌های‌ ستم،
فرشته‌ها گريه‌ می‌كنند و قالی‌ آدم‌ را می‌تكانند و دوباره‌ با اندوه‌ بر زمين‌ پهنش‌ می‌كنند.
رنگ‌ در رنگ، گره‌ در گره، نقش‌ در نقش، قالی‌ بزرگی‌ است‌ زندگی،‌ كه‌ تو می‌بافی‌ و من‌ می‌بافم‌، همه‌ بافنده‌ايم، می‌بافيم‌ و نقش‌ می‌زنيم، می‌بافيم‌ و رج‌ به‌ رج‌ بالا می‌بريم، می‌بافيم‌ و می‌گسترانيم.
دار اين‌ جهان‌ را خدا برپا كرد، و خدا بود كه‌ فرمود: "ببافيد"، و آدم‌ نخستين‌ گره‌ را بر پود قالی زندگی‌ زد.
و هر كه‌ آمد، گره‌ای‌ تازه‌ زد و رنگی‌ ريخت‌ و طرحی‌ بافت و چنين‌ شد كه‌ قالی‌ آدمی‌ رنگ‌ رنگ‌ شد، آميزه‌ای‌ از زيبایی و نازيبایی، سايه‌ روشنی‌ از گناه‌ و صواب.
گره تو هم تا ابد بر اين‌ قالی‌ خواهد ماند، طرح‌ و نقشت‌ نيز، و هزاران سال‌ بعد، آدميان‌ بر فرشی‌ خواهند زيست‌ كه‌ گوشه‌ای‌ از آن‌ را تو بافته‌ای.
كاش‌ گوشه‌ای‌ را كه‌ سهم‌ توست، زيباتر ببافی. 
 

پدر زحمتکش

هیچ وقت عادت نداشته ام و ندارم موقعی كه ۲ نفر با هم گپ می زنند، گوش بایستم، ولی یك شب كه دیروقت به خانه آمدم و داشتم از حیاط رد می شدم، به طور اتفاقی صدای گفت و گوی همسرم و كوچك ترین پسرم را شنیدم.
پسرم كف آشپزخانه نشسته بود و همسرم داشت با او صحبت می كرد.
من آرام ایستادم و از پشت پرده به حرف های آنها گوش دادم.
ظاهراً چند تا از بچه ها در مورد شغل پدرشان لاف زده و گفته بودند كه آنها از مدیران اجرایی بزرگ هستند و بعد از باب(پسر من) من پرسیده بودند كه پدرت چه كاره است
باب درحالی كه سعی كرده بود نگاهش به نگاه آنها نیفتد، زیر لب گفته بود:
«پدرم فقط یك كارگر معمولی است.»
همسر خوب من , منتظر مانده بود تا آنها بروند و بعد درحالی كه گونه خیس پسرش را می بوسید، گفت: «پسرم، حرفی هست كه باید به تو بزنم.
تو گفتی كه پدرت یك كارگر معمولی است و درست هم گفتی، ولی شك دارم كه واقعاً بدانی كارگر معمولی چه جور كسی است، برای همین برایت توضیح می دهم.
در همه صنایع سنگینی كه هر روز در این كشور به راه می افتند....
در همه مغازه ها، در كامیون هایی كه بارهای ما را این طرف و آن طرف می برند..........
هر جا كه می بینی خانه ای ساخته می شود.........
هر جا که خطوط برق را می بینی و خانه های روشن و گرم..
یادت نرود كه كارگرها و متخحصصین معمولی این كارهای بزرگ را انجام می دهند!
درست است كه مدیران میزهای قشنگ دارند و در تمام طول روز، پاکیزه هستند.
این درست است كه آنها پروژه های عظیم را طراحی می كنند.....ولی برای آن كه رؤیاهای آنها جامه حقیقت به خود بپوشند.........
پسرم فراموش نکن که باید كارگرهای معمولی و متخصصین دست به كار شوند! اگر همه رؤسا، كارشان را ترك كنند و برای یك سال برنگردند، چرخ های كارخانه ها همچنان می گردد، اما اگر كسانی مثل پدر تو سر كارش نروند، كارخانه ها از كار می افتند. این قدرت زحمتکشان است. كارگرهای معمولی هستند كه كارهای بزرگ را انجام می دهند.»
من بغضی را كه در گلو داشتم، فرو بردم، سرفه ای كردم و وارد اتاق شدم. چشم های پسر من از شادی برق می زدند.
او با دیدن من از جا پرید و بغلم كرد و گفت:
«پدر! به این كه پسر تو هستم، افتخار می كنم، چون تو یكی از آن آدم های مخصوصی هستی كه كارهای بزرگ را انجام می دهند».