کاش در باور هر روزه مان 
جای تردید نمایان می شد 
و سوالی که چرا «سنگ» شدیم 
و چرا خاطر «دریایی مان» خشکیده ست؟ 

کاش می شد که «شعار» 
جای خود را به «شعوری» می داد 
تا چراغی گردد دست «اندیشه مان» 

کاش می شد که کمی «آینه» پیدا می شد 
تا ببینیم در آن صورت خسته ی این انسان را 
شبح تار امانت داران 

کاش پیدا می شد 
دست گرمی که تکانی بدهد 
تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان 
و کسی می آمد و به ما می فهماند 
از «خدا» دور شدیم...